من عاشق تصورات خودم بودم

10
0

ی جا خوندم که نوشته بود:

ما هممون ی آدم تو زندگیمون داریم که مهم نیست باهامون چیکار کرد، ولی همیشه دوسش داریم.?

اینکه هنوزم دوسش داریم به خاطر انتخاب خودمونه، به خاطر حس خوبی که باهاش تجربه کردیم.

البته بهتره اینطور بگم که ما تصورات خودمونو از اون ادم دوست داریم، اونی که تو ذهن ما هستش شاید خیلی متفاوت باشه با واقعیت.

ما هنوز اون ادمی که خودمون تو ذهنمون ساختیم رو دوست داریم هر چند که خود واقعیش تو دنیای واقعی بهمون بدی کرده.

این تجربه دوست داشتنش انقد شیرین بوده که هنوزم بهش فکر میکنی ناخوداگاه چشات پر از اشک میشن ? اما لبات دارن میخندن.?

ی جور خودآزاریه فکر کنم ولی خب هست دیگه…

ولی بالاتر از همه اینا ارزش و احترامی هست که به خودت و حسات میزاری وقتی که خدا و کائنات و… دوباره سر راهت قرار میدنش و اینجاست که نباید دوباره باعث خودآزاری خودت بشی.?

اما الان بزرگ شدم و تصمیم گرفتم دیگه درگیر و گرفتار آدما نباشم…خدا رو بیشتر از همه دوست دارم و نوشیدن قهوه، دیدن ی فیلم خوب و قدم زدن حالمو خوب می کنه.

بزرگ شدم و فهمیدم از تنور خواستن های افراطی، آبی برا آرامشم گرم نمیشه…

پشیمون نیستم از تجربه هایی که داشتم اما الان میبینم اشتباه کردم که چرا بعضی از ادما رو متفاوت از بقیه می دیدم و بی هیچ منطقی، متفاوت دوست داشتمشون.

الان فهمیدم که زندگی همش دوییدن و تلاش کردن و موفق شدن نیست مهم آرامش و راحتی منه بدون هیچ وابستگی به شخص خاصی حتی تصورات خیالی و قشنگت.???

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *